چند سالی بو که مادرم رو نیده بودم ، امسال بعد از مدت ها تصمیم گرفتم که به ایران برم و عید رو پیش خانواده ام بگذرونم
چند ساعتی از عید سال 90 گذشته بود که مادرم به من کاغذی داد و گفت که این رو بخو و ببین چه روزهایی رو با هم پشت سر گذاشتیم ..وقتی به کاغذ نگاه کردم .. جلوی اشک هام رو به زور گرفتم ... نا مه ای بود که من در نوجوانی از سلول زندانی که خدا رو شکر 3 ماه بیشتر نموندم برایش نوشته بودم... چه روزهایی بود .. من رو 6 روز بعد از 18 تیر بازداشت کردند و 24 مهر آزاد شدم ... یه آهنگ ترکی بود از "احمد کایا" که خیلی دوسش داشتم . همش تو دلم این آهنگ رو میخوندم .. و این نامه رو با الهام از اون آهنگ نوشته بودم ... بچه بودم .. نمیفهمیدم که این نامه بیشتر حال مادرم رو خراب میکنه ...!
به امید روزی که هیچ زندانی سیاسی دردنیا نباشه ... باور کنین خلی سخته ..!
مادر عزیزم .. غمخوارم ..
اسباب بازی هایم کجا هستن ؟ .. توپ پلاستیکی قرمز رنگم ..؟ کیف مدرسه ام .. مداد نقاشی هایم کجا هستند؟
دیدی چه راحت و بی خبر کودکیم را دزدیند؟
اینجا دیوارها پنجره ای ندارند .. اینجا درها همیشه قفل هستند .. چه بگویم که بادبادک کاغذی ام به سیم خاردارهای آهنین گیر کرده است ..
جوانی ام کجاست مادرم ؟... دیدی چه راحت جوانی ام را هم دزدیدند مادرم !؟
عجب امتحان سختیست زندگی میان گرگ ها ... کمکم کن مادرم .. وسط یک گله گرگ گشنه گرفتار شده ام ..
شادی هایم چه شد؟ یادم میاید روزگاری نه چندان دور، شاد بودیم .. آکواریوم ام کجاست؟ .. دلم برای ماهی های معصوم تنگ شده ... خسته ام از گرگ های دریده
گلدان هایمان را شکستند .. گل هایشان را پرپر کردند ...
کتاب هایم را بدون هیچ دلیلی آتش زدند ... چشم هایم را بسته اند و میگویند نگاه کن و ایمان بیاور !به چه چیزی ؟ چه کار کنم ؟ کمکم کن مادرم !
اینجا دیوار ها هم از صحبت با من میترسند ... هیچ دری به رویم باز نیست ... هیچ کس غمخوار نیست ... جوانی ام کجاست مادرم ... کودکی ام را میخواهم
دلم آغوشت را میخواهد ... دلم میخواست بیدارم میکردی و میگفتی : " خواب بد" دیدی عزیزم ..!!
چند ساعتی از عید سال 90 گذشته بود که مادرم به من کاغذی داد و گفت که این رو بخو و ببین چه روزهایی رو با هم پشت سر گذاشتیم ..وقتی به کاغذ نگاه کردم .. جلوی اشک هام رو به زور گرفتم ... نا مه ای بود که من در نوجوانی از سلول زندانی که خدا رو شکر 3 ماه بیشتر نموندم برایش نوشته بودم... چه روزهایی بود .. من رو 6 روز بعد از 18 تیر بازداشت کردند و 24 مهر آزاد شدم ... یه آهنگ ترکی بود از "احمد کایا" که خیلی دوسش داشتم . همش تو دلم این آهنگ رو میخوندم .. و این نامه رو با الهام از اون آهنگ نوشته بودم ... بچه بودم .. نمیفهمیدم که این نامه بیشتر حال مادرم رو خراب میکنه ...!
به امید روزی که هیچ زندانی سیاسی دردنیا نباشه ... باور کنین خلی سخته ..!
مادر عزیزم .. غمخوارم ..
اسباب بازی هایم کجا هستن ؟ .. توپ پلاستیکی قرمز رنگم ..؟ کیف مدرسه ام .. مداد نقاشی هایم کجا هستند؟
دیدی چه راحت و بی خبر کودکیم را دزدیند؟
اینجا دیوارها پنجره ای ندارند .. اینجا درها همیشه قفل هستند .. چه بگویم که بادبادک کاغذی ام به سیم خاردارهای آهنین گیر کرده است ..
جوانی ام کجاست مادرم ؟... دیدی چه راحت جوانی ام را هم دزدیدند مادرم !؟
عجب امتحان سختیست زندگی میان گرگ ها ... کمکم کن مادرم .. وسط یک گله گرگ گشنه گرفتار شده ام ..
شادی هایم چه شد؟ یادم میاید روزگاری نه چندان دور، شاد بودیم .. آکواریوم ام کجاست؟ .. دلم برای ماهی های معصوم تنگ شده ... خسته ام از گرگ های دریده
گلدان هایمان را شکستند .. گل هایشان را پرپر کردند ...
کتاب هایم را بدون هیچ دلیلی آتش زدند ... چشم هایم را بسته اند و میگویند نگاه کن و ایمان بیاور !به چه چیزی ؟ چه کار کنم ؟ کمکم کن مادرم !
اینجا دیوار ها هم از صحبت با من میترسند ... هیچ دری به رویم باز نیست ... هیچ کس غمخوار نیست ... جوانی ام کجاست مادرم ... کودکی ام را میخواهم
دلم آغوشت را میخواهد ... دلم میخواست بیدارم میکردی و میگفتی : " خواب بد" دیدی عزیزم ..!!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر